3vin3vin، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

هدیه اسمانی

هدیه آسمانی ما سوین ♥️

این روزهای تو سوین جانم❤️

سوین جانم، این روزها تو دیگر دختر کوچولوی من نیستی؛ حالا ۱۶ سال و چند ماهت شده و هر روز بیشتر بزرگ شدنت را می‌بینم. 🤍 این روزها شاید مثل همیشه ساده و آرام نباشند، اما در میان تمام نگرانی‌ها، داشتن تو برای من هنوز یکی از قشنگ‌ترین قسمت‌های زندگی است. فقط می‌خواهم بدانی، هرچقدر هم بزرگ شوی، برای من همیشه همان دختر عزیزم می‌مانی و قلب مامان همیشه خانه امن توست. 🤍 دوستت دارم، بیشتر از چیزی که کلمات بتوانند بگویند. مامان ️...
25 مرداد 1405

تولد سوین جونم🌸❤️

سوین جانم، هر سال تولدت برای ما یک اتفاق بزرگ بود؛ یک بهانه برای جشن گرفتنِ بودنت، برای جمع شدن عزیزانمان، برای کیک و شمع و خنده و عکس‌هایی که می‌گرفتیم تا بعدها با دیدنشان دوباره به همان روزها برگردیم. از وقتی به دنیا آمدی، تولدت برای من فقط یک تاریخ در تقویم نبود؛ روزی بود که هر سال دوباره یادم می‌انداخت خدا چه هدیه بزرگی به من داده است. اما امسال، تولدت کمی متفاوت بود... شرایط زندگی، روزهای سخت و نگرانی‌هایی که پشت سر گذاشتیم، اجازه نداد مثل سال‌های قبل جشن بزرگی برایت بگیریم. امسال همه چیز ساده‌تر و محدودتر بود، اما چیزی که هیچ‌وقت کم نشد، عشق و خوشحالیِ من برای به دنیا آمدنت بود. چهارم اردیبهشت ۱۴۰۵، تولد ۱۶ سالگی دخترم را جشن ...
25 مرداد 1405

روزهای جنگ

سوین جانم، گاهی یادم می‌رود برایت بنویسم؛ همان وبلاگی که از روزهای اول آمدنت به دنیا برایت ساختم تا یک روز، سال‌ها بعد، برگردی و قصه‌ی زندگی‌ات را از زبان مامانت بخوانی. امروز دوباره دلم خواست برایت بنویسم؛ از روزهایی که دنیا برای ما رنگ دیگری داشت. روزهای جنگ... روزهایی که صدای هواپیما، انفجار و خبرهای تلخ، بیشتر از همیشه وارد زندگی‌مان شد. روزهایی که مادر بودن برایم معنای دیگری پیدا کرد؛ بیشتر از همیشه دلم می‌خواست تو را در آغوش بگیرم و مطمئن شوم هیچ اتفاق بدی به تو نزدیک نمی‌شود. شاید آن روزها را وقتی بزرگ‌تر شوی، از اخبار و خاطرات دیگران بشنوی؛ اما من می‌خواهم بدانی که برای من، وسط تمام آن ترس‌ها، تو دلیل ادامه دادن و آرام ماندن...
25 مرداد 1405
1